

رسول رخشا
علي مسعودي نيا
عصري بهاري در منزل علي شاه مولوي. شاعري که سال هاي گوشه گيري و سکوتش بر سال هاي فعاليت مستمرش مي چربد. سر صحبت را که باز کرديم، او هم سفره دلش را بازکرد و چه دل پري هم داشت، فرصت خوبي شد تا ناگفته هاي زيادي را بگويد و صراحتش ما را هم ترغيب کرد که بيش و بيشتر بپرسيم...
---
بسياري از آثار خوب شما در قالب مرثيه و سوگ سرود هستند. دليل پرکاري شما در اين زمينه چيست؟
من فکر مي کنم اين تقسيم بندي چندان جوابگو نباشد. چون حالت کار سفارشي پيدا مي کند در اين صورت. انگار که شما بنشيني و بگويي که مي خواهم در سوگ فلاني شعر بگويم. من براي تمام اينها دليل دارم. مثلاً وقتي پسرم داشت براي مرگ دخترم ويژه نامه اي تهيه مي کرد- چهلم دخترم بود- خيلي از شاعرها شعرهايي سرودند که در آن جريده هست. اما خود من هنوز شعري ننوشته بودم. اصراري ندارم که نام گذاري شما را رد کنم، ولي ترجيح مي دهم نامشان را بگذارم شعرهاي مرگ انديش. شعرهايي که در حوزه مرگ هستند.
انگار که اين روحيه مرگ انديشي با مرگ آشنايان و اطرافيان به شما انگيزه اي مضاعف مي دهد براي سرودن شعر. ضمن اينکه يک سري از آثار خيلي خوبتان در اين زمينه بوده است.
بله. مثلاً شعري که براي دخترم سرودم، از کارهايي است که خيلي دوست دارم. يادم هست که زنده ياد گلشيري در کارنامه بود و وقتي اين شعر را شنيد خيلي لذت برد و کار را از من گرفت. من گفتم اين مرثيه است. گفت؛ نه اين مرثيه نيست؛ شعر است. پرسيدم؛ چرا؟... گفت؛ چون بدون آنکه مستقيماً به مرگ اشاره کني، روح دخترت در آن حضور دارد... براي خودم هم عجيب بود. شعر را گرفتم و رفتم توي حياط دوباره خواندم. احساس کردم که همين طور است. هميشه فکر مي کردم که هنوز دخترم در کنار ما و توي خانه است... خودم فکر مي کنم يکي از زيباترين کارهايي که نوشته ام درباره مرگ گلشيري است. چون با او حرف زدم. به فاصله کوتاهي فردين هم فوت شد. من در آن شعر اعتراض کوچکي هم دارم؛
ديدي تيراژ تشييع کنندگان مرا و تعداد مشتري هاي گيشه فردين را؟
بعضي کارها را هم سفارشي نوشتم... مثلاً درباره مرتضي مميز، ما در مجله نافه بوديم. ساعت حدود يک و نيم شب بود و داشتيم مجله را آماده مي کرديم. خانم توسلي از من خواست تا براي مميز چيزي بنويسم. من با مميز آشنايي و دوستي داشتم. به خلقياتش فکر کردم. بعد رسيدم به خط و رنگ... سفارشي که مي گويم، اين طوري است. پوستر گوزن ها يادم آمد و چند سطر نوشتم. من مي خواهم حرف دکتر ضياء موحد را تاييد کنم که شعر را به دو دسته جوششي انگيخته و کوششي فرهيخته تقسيم مي کند. به هر حال وقتي ما با تفکر و انديشه کسي که ديگر حضور فيزيکي ندارد روبه رو مي شويم و مي خواهيم درباره اش بنويسيم؛ اگر او را ببينيم، شعر ما شکل مي گيرد. اما اگر فقط به اندوهمان پناه ببريم و انديشه جايگزين احساسات شود، ديگر سوگ سرود نمي شود.
آيا کتاب جديدي در دست انتشار داريد؟ چرا اين قدر بين چاپ کتاب هايتان وقفه مي افتد؟
سال ها پيش چند مجموعه شعر و يک داستان بلند منتشر کردم. دوره اي که کتاب هاي جلد سپيد رونق داشتند، من دفتري منتشر کردم با نام «شهيد سوم» که توسط انتشارات پيوند به بازار آمد و با تيراژ بالا. با نام ع. مولوي آن کتاب را چاپ کردم. پنج مجموعه شعر هم چاپ کردم با نام مستعار «بهار آقا»، که نام يکي از کارگران مبارز بختياري بود که در جنبش نفت دوران مصدق، شهيد شد. به شخصيتش خيلي علاقه داشتم. «بهار تا زمستان 58»، «از خلق به امپرياليسم»، «آوازهاي آغاز»، «نشانه هاي زميني» و «خلق نامه». خلق نامه بر وزن شاهنامه بود که زنده ياد سعيد سلطان پور ويرايش کرده بود. و بعد هم شرايطي پيش آمد که جمع آوري و سوزانده شد آن مجموعه. البته نه از طرف حاکميت، از طرف جريان هاي سياسي. سال 57 بود که شعرهايم را بردم خدمت استاد شفيعي کدکني که ايشان خواندند و تعدادي را که خوب تشخيص دادند به چاپ سپردم. (هر چند الان بسياري از آن شعر ها برايم قابل قبول نيست و با فضايشان فاصله دارم) بعد از آن زندگي ام دچار تغييرات و تحولاتي شد. هم مرکزگريز شده بودم و هم اسير يک سري مسائل روزمره زندگي. آن موقع کارهاي نيمايي داشتم. يک مجموعه هم داشتم که تمام اشعارش با موضوع جنگ بود، که امکان چاپش فراهم نشد. آخرين کارم همان خلق نامه بود. فکر مي کنم حدود سال 60 چاپ شد.
يعني بيش از بيست سال است که کتابي چاپ نکرده ايد؟
بله. دليلش در ابتدا اين بود که خيلي منزوي بودم به دلايلي. وقتي دوباره به تهران آمدم، کارهايم را به مطبوعات دادم. دچار وسواس شدم درباره چاپ کتاب. احساس مي کردم بايد مجموعه اي باشد که وزن مخصوص خودش را داشته باشد. احتياط کردم. کارهاي بچه هاي دهه 67 را خيلي خواندم. الان يک مجموعه کامل دارم. آقاي رئيس دانا و خانم آب شناسان هم پيش از نمايشگاه کتاب، با من صحبت هايي کردند و گفتند آمادگي دارند که مجموعه اشعارم را منتشر کنند. من تشکر کردم و به دلايلي کار را به ايشان ندادم. دو منظومه و يک مجموعه داستان هم دارم. سه يا چهار سال پيش بود که نشر مينا پشت جلد کتاب هاي منتشر شده اش تبليغي کرد مبني بر اين که مجموعه شعر فلاني به زودي چاپ مي شود. اما شعرها را به مينا هم ندادم. حقيقتش اين است که اين وقفه در ابتدا برمي گشت به نوع زندگي من. حالا که نگاه مي کنم مي بينم که هيچ چيز به جز شعر به من جواب نمي دهد. من کارهاي زيادي را تجربه کرده ام. حتي مدتي در کار سينما بودم. با کيانوش عياري و بسياري از سينماگران صاحب نام فعلي در سينما آزاد اهواز کار مي کردم. اما فضاي سياسي برايم از فضاي هنري و روشنفکري جذاب تر بود. قضيه مربوط به اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50 است. همه چيز را سياسي مي ديدم. دور نشوم از بحث. دچار وسواس شدم. از سياست و شعر سياسي فاصله گرفتم. هر چند هنوز معتقدم که هنرمند اگر آرمان خواه نباشد، چيزي کم دارد. هنرمند وجدان بيدار جامعه است. چطور مي تواند بي تفاوت باشد؟ صلح و عدالت و آزادي چيزهايي است که همواره دغدغه من بوده. اين تعلل پيش آمد. اما حالا يک مجموعه شعر و دو منظومه دارم، يعني «در ستايش مرگ» و «لشکر واژه ها». اما درباره انتشار کتاب، به نظرم رسيد همين جا اشاره کنم که اين نظر مرا به صورتي تئوريک و پخته تر، فرهاد حيدري گوران ارائه کرده است. اين نوعي اعتراض فرهنگي است، در شرايط که جامعه روشنفکري ما به لختي وجدان رسيده و منفعل شده است. بسياري از شخصيت هاي فرهنگي ما پس از مرگ و بعضي حتي قبل از مرگ مصادره مي شوند. نمونه اش منوچهر آتشي که در زمان حياتش يک خانه نداشت، اما پس از مرگش سه گور آماده داشت،... برخورد من با قضيه عاطفي است البته. شعرهاي من روياهاي من اند که از تصوير و تخيل من شکل مي گيرند و متولد مي شوند. براي من مثل کودکان معصوم هستند. دوست ندارم آنها را به مميزي بسپارم. نمي خواهم کارهايم را با آنها تنها بگذارم. واقعاً فکر مي کنم که چيزي جز همين روياها در زندگي ام ندارم. نه خانه دارم، نه ماشين، نه پول... سفر خارج هم نرفته ام در کل عمرم... شايد از بي عرضگي ام باشد. همين روياها تمام هستي من هستند. حالا اينها را بسپارم به دست مميزي.
يعني اگر بحث مميزي مرتفع شود، حاضريد آثارتان را چاپ کنيد؟
بله...
اما آقاي مولوي، شما به اين صورت در اقليت قرار مي گيريد. اکثريت آثارشان را منتشر مي کنند. آيا اشتباه مي کنند؟ يا نگاهشان مثل شما عاطفي نيست؟
آنها اصولي تر برخورد مي کنند. البته روي «اصولي» بودن بايد تامل کنيم. شايد دليلش همين باشد که شما مي گوييد. من در حوزه سياست هم به دريوزگي سياسي اعتقادي ندارم. معتقدم فضاي روشنفکري ما به شدت منفعل است. کتاب شعر من چه دربيايد، چه در نيايد هيچ اتفاقي نمي افتد. اما براي خودم اتفاق مي افتد. خودم از خودم خرسندم. شايد خارج از کشور کتابم را چاپ کنم.
با وجودي که مي دانيد شانس ديده شدنش خيلي پايين مي آيد؟
اشکالي ندارد...
با توجه به گرايش شما به زبان معيار و وجود دغدغه هاي تکنيکي در ساختار شعرهايتان، فکر مي کنيد که چه بايد کرد تا اين دو خصيصه را به طور توامان در سرايش به کار بست و تعادل ميان آن دو را حفظ کرد؟
قبل از اين که راجع به تکنيک و اجرا بنويسم، مي خواهم به قضيه نامگذاري شعر هم اشاره کنم. اول شما بگوييد شاعراني که به زباني غير از زبان معيار شعر مي گويند چه کساني هستند؟
مثلاً عبدالرضايي...
کاش ديگري را نمونه مي آورديد. اصلاً عبدالرضايي چه کار مي کند؟
از ديد خودش نه از ديد ما... نحوشکني و کارهايي از اين دست...
به غير از عبدالرضايي چه کسي اين کار را مي کند؟
در يک دوره شايد براهني و شاگردانش...
امروز جمله جالبي از آقاي سپانلو خواندم. گفته بود که اگر نام شاعر را از بالاي شعر خيلي از جوان ها حذف کنيم، به نظر مي رسد تمامشان سروده يک نفر باشد. اين يعني تئوري زدگي. دروني نيست. نحوشکني و رفتار با زبان کارکردهاي زبان است. قبل از عبدالرضايي، خيلي قبل از اجداد او مولانا با زبان رفتارهايي از اين دست داشته که بسيار نو تر از زبان او و براهني است. براهني چيز تازه اي نگفته. همين ها را تذکر داده.
روزنامه اعتمادبه این نشانی درروایت مخاطب